چه افسانه زیبایی، زیباتر از واقعیت! راستی مگر هرگز کسی احساس نمیکند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلما بهار نخستین فصل، فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است.
هرگز خدا جهان و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلما اولین روز بهار، سبزهها روئیدن آغاز کردهاند و رودها رفتن و شکوفهها سرزدن و جوانهها شکفتن، یعنی نوروز .
نوروز تجدید خاطره بزرگی است؛ خاطرهی خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال، این فرزند فراموشکار - که سرگرم کارهای مصنوعی ساختههای پیچیده خود - مادر خویش را از یاد میبرد با یاد آوریهای وسوسهآمیز نوروز، به دامن وی باز میگردد و با او این بازگشت و تجدید دیدار را جشن میگیرد.
فرزند در دامن مادر، خود را باز مییابد و مادر در کنار فرزند، چهرهاش از شادی میشکفد، اشک شوق میبارد، فریاد شادی میکشد، جوان میشود، حیات دوباره میگیرد، با دیدار یوسفش بینا و بیدار میشود.
نوروز دست مردم را میگیرد و از زیر سقفها، درهای بسته، فضاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها وخانهها، به دامن آزاد و بیکرانهی طبیعت میکشاند.
گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از «بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخههای شسته، بارانخورده، پاک...» .

No comments:
Post a Comment